خرید بک لینک

فِلا وقت رویت هلال، بارها و بارها قرص مفصل ماه را دیدم اما مدام چشمم را با دستم که عطر علف‌های کوهی گرفته بود پوشاندم و باز انکار کردم. انکار کردم چرا که از ابتذال وقت می‌ترسیدم. فِلا راستی تا به حال برایت از دستان سرد باد وقتی تمام تلاشش را برای بیدار کردنت از گرمای خواب می‌کند گفته‌ام؟ من بالای کوه دستان سرد باد را احساس کردم اما باز خودم را زدم به خواب و خواب دیدن و ندیدن ماه.

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:30

دستش آمده بود که لباسِ باد پشت ضلع شرقی خیابان "باقی" قایم شده است. وقتی یافتش دلش به حال همهی آن سالهایی که لباسهای تنگِ ماندن میپوشید سوخت. لباس باد آنقدر جا داشت که میتوانست جنگلها را در خود جای دهد. لباس باد عطر کاج و سدر و بابونه داشت. آستینهایش بادبادک بود و در جیب جلویش اقیانوس آرام میتپید. وقتی حواس باد پی پرده و پروانه پرت بود، لباسش را دزدیدم تا پی آن رخ دیگر ماه سفر کنم.


برچسبها: تپش باد

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

او پی حرف و نشانهای از آن سوی تاریکی روانه بود و میگفت تاریکی برای چشمان من بعد از حس کردن آن دالان تاریک معنایش را از دست داده. کدام دالان تاریک؟ کدام حرف و نشانه؟ من از آنهایی بودم که در اوج زندگی نه هنر نقاشی میدانند نه هنر خلق نور در تاریکی. چرا شکل دستها و پاهایش بعد از کشف حقیقت جور دیگری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

اگر نامش را میگذاشتم "درنگ" آن وقت هرکسی که واردش میشد میتوانست دستانش را زیر چانهاش بگذارد و برای چند لحظه به کلماتی فکر کند که برایش چای میریزند و یک قندان گل قرمزی میگذارند.
برچسبها: تپش باد

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

اینجا را به خاطر سکوتش دوست دارم هرچند انتهایش پژواک صدای خودم باشد.

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

حالا که تابستانم آغاز شده میتوانم کش و قوسی به تن دهم و به روزهای هلویی رو به رو لبخند بزنم.

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

من مهاجر بودم مثل 4 پرستویی که روی دست راستم مدام قصد مهاجرت دارند و ندارند. خانهی پادنا آغوشت را برای آمدنمان باز کن...


برچسبها: شیرینی لبخند

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

میتوانم احساس کنم که دلِ فِلا وقت ناراحتی حمرهی مشرقیهای میشود که با جیغ پرستوهای مهاجر درآمیخته.

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

روح شب هر لحظه بیشتر و بیشتر تحلیل میرفت و او یکی دو تا پلههای سرپایینی شب را یکی پس از دیگری پایین میآمد. حالا به ساعت 2 بعد از نصف شب نزدیک میشد. در همین لحظه بود که احساس میکرد آیات سبزی که از شاخهی درخت زیتون چیدنی بودند حالا در تاریکی شب میدرخشند و هرلحظه به او و دوگانگیاش نزدیکتر میشوند.
برچسبها: تپش باد

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

او منتظر بود کسی که آلوی قطره طلا وعدهی آمدنش را داده هرچه زودتر بیاید و پرده از این همه ناگفته بردارد. ناگفتههایی که هرچه بیشتر میگذشت بوی تعفنشان بیشتر در میآمد. کسی که وقت آمدنش رستاخیزی برای کلماتش به پا شود. حتی صدای" ِ "هم از خواب غفلت بلند شود و دست مضاف و مضاف الیه را بگیرد و هی پشت هم گروه اسمی تشکیل دهد.

فِلا تو میدانی رستاخیز یعنی چه؟


برچسبها: تپش باد

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

فِلا وقت رویت هلال، بارها و بارها قرص کامل ماه را دیدم اما مدام چشمم را با دستم که عطر علفهای کوهی گرفته بود پوشاندم و باز انکار کردم. انکار کردم چرا که از ابتذال وقت میترسیدم.

فِلا راستی تا به حال برایت از دستان سرد باد وقتی تمام تلاشش را برای بیدار کردنت از گرمای خواب میکند گفتهام؟ من بالای کوه دستان سرد باد را احساس کردم اما باز خودم را زدم به خواب و خواب دیدن و ندیدن ماه.


برچسبها: تپش باد

برچسب: نویسنده: کیارش رستمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:14

صفحه بندی