فِلا فکرم به ماه زودتر از تو میرسید
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 15:30
فِلا وقت رویت هلال، بارها و بارها قرص مفصل ماه را دیدم اما مدام چشمم را با دستم که عطر علفهای کوهی گرفته بود پوشاندم و باز انکار کردم. انکار کردم چرا که از ابتذال وقت میترسیدم. فِلا راستی تا به حال برایت از دستان سرد باد وقتی تمام تلاشش را برای بیدار کردنت از گرمای خواب میکند گفتهام؟ من بالای کو...
به نام مهربانی که نوشتنم داد
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
دستش آمده بود که لباسِ باد پشت ضلع شرقی خیابان "باقی" قایم شده است. وقتی یافتش دلش به حال همهی آن سالهایی که لباسهای تنگِ ماندن میپوشید سوخت. لباس باد آنقدر جا داشت که میتوانست جنگلها را در خود جای دهد. لباس باد عطر کاج و سدر و بابونه داشت. آستینهایش بادبادک بود و در جیب جلویش اقیانوس آرام میتپید. و...
برای آقایی که دیشب از مرگ حرف میزد
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
او پی حرف و نشانهای از آن سوی تاریکی روانه بود و میگفت تاریکی برای چشمان من بعد از حس کردن آن دالان تاریک معنایش را از دست داده. کدام دالان تاریک؟ کدام حرف و نشانه؟ من از آنهایی بودم که در اوج زندگی نه هنر نقاشی میدانند نه هنر خلق نور در تاریکی. چرا شکل دستها و پاهایش بعد از کشف حقیقت جور دیگری
درنگ
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
اگر نامش را میگذاشتم "درنگ" آن وقت هرکسی که واردش میشد میتوانست دستانش را زیر چانهاش بگذارد و برای چند لحظه به کلماتی فکر کند که برایش چای میریزند و یک قندان گل قرمزی میگذارند.برچسبها: تپش باد
رخ دیگر ماه
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
اینجا را به خاطر سکوتش دوست دارم هرچند انتهایش پژواک صدای خودم باشد.
روزهای تب ستانی سلام:)
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
حالا که تابستانم آغاز شده میتوانم کش و قوسی به تن دهم و به روزهای هلویی رو به رو لبخند بزنم.
پرستوهای مهاجر
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
من مهاجر بودم مثل 4 پرستویی که روی دست راستم مدام قصد مهاجرت دارند و ندارند. خانهی پادنا آغوشت را برای آمدنمان باز کن... برچسبها: شیرینی لبخند
حمره مشرقیه
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
میتوانم احساس کنم که دلِ فِلا وقت ناراحتی حمرهی مشرقیهای میشود که با جیغ پرستوهای مهاجر درآمیخته.
روز که آمد برایم از بیداریهای شبانهات بگو
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
روح شب هر لحظه بیشتر و بیشتر تحلیل میرفت و او یکی دو تا پلههای سرپایینی شب را یکی پس از دیگری پایین میآمد. حالا به ساعت 2 بعد از نصف شب نزدیک میشد. در همین لحظه بود که احساس میکرد آیات سبزی که از شاخهی درخت زیتون چیدنی بودند حالا در تاریکی شب میدرخشند و هرلحظه به او و دوگانگیاش نزدیکتر میشوند.برچسبه...
آلوی قطره طلا پیشتر از این هم دروغ گفته بود
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
او منتظر بود کسی که آلوی قطره طلا وعدهی آمدنش را داده هرچه زودتر بیاید و پرده از این همه ناگفته بردارد. ناگفتههایی که هرچه بیشتر میگذشت بوی تعفنشان بیشتر در میآمد. کسی که وقت آمدنش رستاخیزی برای کلماتش به پا شود. حتی صدای" ِ "هم از خواب غفلت بلند شود و دست مضاف و مضاف الیه را بگیرد و هی پشت هم گروه ...
فِلا فکرم به ماه زودتر از تو میرسید
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:14
فِلا وقت رویت هلال، بارها و بارها قرص کامل ماه را دیدم اما مدام چشمم را با دستم که عطر علفهای کوهی گرفته بود پوشاندم و باز انکار کردم. انکار کردم چرا که از ابتذال وقت میترسیدم. فِلا راستی تا به حال برایت از دستان سرد باد وقتی تمام تلاشش را برای بیدار کردنت از گرمای خواب میکند گفتهام؟ من بالای کوه دس...